X
تبلیغات
عشق را بهانه مي كنم


عشق را بهانه مي كنم

برای زندگی

 

خداحافظ دوستان ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 13:43 توسط فرناز| |

نداشتنت مثل این است

که بخواهند جانم را از تنم بگیرند

و مرا در انتهایی از جنس تاریکی رها کنند٬

که هیچ راه گریزی نیست ...

و داشتنت مثل این است

که از من بخواهند با تو در بالاترین قله احساسات

به زندگی بال پرواز بدهم ٬

و هر روز تو را در آغوش بگیرم و تنت را بو بکشم ...

چه تلخ و چه شیرین است

که باید گاهی میان نداشتن و داشتنت غرق شوم ٬

مثل همان وقتی که از من دور می شوی

که دلم هوایش ابری می شود ٬

چشمهایم نگران است و صدایم لبریز از بعض می شود ...

و یا وقتی بعد از آن همه دوری

می آیی و فاصله را از میان بر میداری ...

تکه های گمشده پازل دلم را دوباره سر جایش می گذاری

مثل قطره های باران در روحم می باری

مثل یک شمع روشن در شبهای تیره و تارم می تابی

احساسم جان می گیرد ٬

حس عاشقیم بوی عطر تنت را می گیرد

عشق را در هوای نفسهایم به جریان می اندازی ...

خوب میدانم که این ماندن و رفتن دست خودت نیست !

اما اگر خواستی بروی مرا هم با خودت ببر ٬

که دیگر تاب ندارم

روزهای نبودنت را در تقویم خط خطی کنم

تا به بودنت برسم...!

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 17:57 توسط فرناز|

 

روزگار هر چه بود گذشت،

دلتنگی هایم یکی یکی شکست،

و من بر تن قلبم لباس عاشقی را پوشاندم...

هر چه غم و غصه بود را با تازه شدن دلم دور ریختم،

و لبخند را بر لبانم نشاندم ...

دیگر به اینکه دیروز چه شد و یا چگونه گذشت ،

نمی خواهم کاری داشته باشم...

به اینکه من دل تو را شکستم یا تو دل مرا،

نمی خواهم یادآور باشم...

تنها از تو می خواهم که با یک گل سرخ به دیدارم بیایی،

یا اشاره ای کنی  ، که من خودم را به تو برسانم...

تا من از روزهایی که بی تو سپری شد بگویم،

و تو از دلتنگی که گاهی گوشه دلت می نشست بگویی...

من از احساسی که هرگز سرد نشد بگویم،

و تو از نبودن من

که گاهی در لحظه هایت سایه می انداخت بگویی...

من که حرفی ندارم،

انتخاب با توست...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 14:16 توسط فرناز|

اگر هنوز حس عشق در قلبت ماندگار است ٬

آگر هنوز احساست نسبت به من

مانند دیروزها لبریز از طراوت و تازگی است ٬

به دیدارم بیا ...

و در این روزهای به ظاهر زیبایم قدم بگذار ٬

تو که می دانی من هرگز به این احساسی

که در قلبم جوانه زده بود شک نکردم ٬

و حتی بارها از ته دل بدون هیچ اجباری

به دوست داشتنت اعتراف کردم ...

تو که می دانی من مدتهاست منتظر آن لحظه ای هستم ٬

که راه آغوش و قلب پر از عشقم را در پیش بگیری ٬

من که می دانم

هنوز پرنده احساست از آشیانه قلبت پرواز نکرده

و هنوز هم با یادآوری من ٬

و خاطرات حک شده در ذهنت

دلت را آرام می کنی ...

هنوز هم که هنوز است

به دیگران خواستن  دوباره ام را اعتراف می کنی

و این یعنی زنده ماندن عشق ...

با اینکه میان قلبمان و دستهایمان فاصله است

پس به سمت من بیا

که چشمهایم خودش را نباخته است ...

آغوشم بوی تن مهربان تو را از خاطر نبرده است ٬

و این قلم و کاغذ

هرکز از خط خطی کردن اسمت بر صفحه دفتر خاطراتم

بیزاری نکرده است ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 14:40 توسط فرناز|

این روزها  ٬ دلم

بدجوری تنگ توست ...

از این فاصله ٬ دستهایم

به سوی در آغوش گرفتن دستهایت

پر از حس پرواز عاشقانه ست ...

ار این سکوتی که صدایم را میان حنجره ام قفل کرده است

برای فریاد زدن و تو را به سمت خود خواندن

لبهایم لبریز بهانه ست ...

کی می شود بیایی و به جای قدم گذاشتن در رویاهایم

با من قدم برداری ...

این خیال به ظاهر دوست داشتنی را از من بگیری

و پیله تنهایی بدون حضورت را

در وجودم خاکستر کنی ...

کی می شود کنارم نشسته باشی زیر یک سقف!

دستم را روی صورتت بگذاری

و احساس دوست داشتنم را برای قلبت به بند بکشی ...

تمام غمهایم ٬ دلتنگی هایم را یک شبه دور بریزم ٬

و عطر حضورت را در کنارم آرام آرام حس کنم

و مرا دیوانه خودت کنی ...

به دور از همه بی قراری ها

به دور از همه اضطراب ها و بی خوابی ها

مرا در آغوش بگیری ٬

و به جای تنهایی نفس کشیدنم در هوای نفسهایم٬

نفس بکشی ...

یعنی می شود ....؟!

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 23:16 توسط فرناز|

دیگر اشکهایی که می ریزم

و یا هق هقی که فضای اتاقم را پر می کند

از روی تلخی و اجبار بی تو بودن نیست ...

دیگر انتظار چشمهایم از پشت پنجره همیشگی

به امید بازگشتت از آن دور دورها نیست ...

بلکه تو همین جایی٬

همین جا! همراه با نفس هایم نفس می کشی

همراه با خنده هایم ٬ شادی هایم ٬ بوسه ها و لبخندهایم...

شانه به شانه همراه من شده ای ٬

تو کنارمی ٬

و در تمام دردهایم ٬ دلتنگی هایم ٬ بغض ها و اشکهایم

با من شریک شده ای ...

دیگر از خدا چه می توانم بخواهم !

وقتی تو را برای همیشه در کنارم دارم ...

دیگر برای چه گوشه ای بنشینم٬

و مانند گذشته زانوی  غم بغل بگیرم

و چشمهایم را بدون لحظه ای پلک زدن به گوشه ای خیره کنم٬

وقتی تا ابد می توانم نگاهم را در نگاه سرمست تو غرق کنم ...

آری تو همین جایی ٬

در آغوش من ٬ در زندگی پر تلاطم من ٬

در تمام لحظه لحظه های من ٬

و تنها با توست که غرق در خوشبختی ام ...

و یک لحظه دلم نمی خواهد از این روزهای با تو بودن

فاصله  بگیرم و تنهایی را به قلبم قرض بدهم ...

تو در رگهای تنم بی هیچ اختیاری نفس می کشی

و من بی آنکه بدانم و بفهمم

تو را دوستت دارم و خواهم داشت ...

و هرگز برای این دوست داشتن هیچ مرزی نیست

زیرا هر کجا که قدم می گذارم و بر می دارم تو با منی ٬

دیگر چه بخواهی و چه نخواهی ٬

مهمان همیشگی این دل تنهایی ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 22:41 توسط فرناز|

 
چشمانت را که به سمت نگاهم باز میکنی لذت با تو بودن را ،
 
همچون تماشای غروب دل انگیز پاییزی ،

تا مرز جنون احساس می کنم ...

و تو با من همراه می شوی !

لحظه به لحظه با من اوج خواهی گرفت در آسمان عشق ،

و به انتهای خوشبختی خواهیم رسید ،
 
آنجایی که حتی کبوتران برای رسیدن به آن سر باز می زنند ...

انگشتانم صورتت را لمس می کند ،

نگاهم را در نگاهت غرق می کنم ...

و آغوش تو برایم بهشت می شود !

بهشتی از جنس گلهای رز قرمز آتشین ،

که با هیچ کجای دنیا عوض نمی کنم ...

صدای قلبت چه برایم آشناست !

قلبی که با هر تپش آن به من جانی تازه می بخشد ،

و صدای قلبم را می شنوم
 
که با هر تپش قلبت با او هم گام می شود ...

ساکت نباش !
 
تو هم چنگی به این بزم عاشقانه بزن و آن را به پا دار

تنها با یک اعتراف کوچک از قلبت ،
 
با یک دوستت دارم ساده ،
 
شعله عشق را روشن تر کن
 
و تا ابد در دلم زنده نگهش دار ...

زیرا با آن همه وفا و محبتی که از تو دیده ام ،

می دانم دستان مرا رها نخواهی کرد ...

با آن همه صداقتی که از تو سراغ دارم ،

با من هم صدا می شوی ،

یک لحظه قلب عاشقم را رنجش نمی دهی ...

و در من غرق می شوی ،
 
مانند همان لحظه ای که کنار تو هستم ،

از خودم فاصله می گیرم و ذوب می شوم در تو ...
 
 
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 12:27 توسط فرناز| |

 

خودم را زده ام به بی خیالی

هر چند که کنارم نیستی

با رویاهایت که هنوز در سرم لحظه لحظه جان می گیرد

زندگی می کنم بی هیچ ملالی

تو با منی حتی همین حالا که دستانم را بو می کنم

و این عطر دستهایت یک لحظه از آغوش دستهایم رها نمی شود

تو با منی همین حالا که افق چشمانم رهسپار جاده ای است

که رد پایت هنوز بر تنش مانند گوهری گرانبها برق می زند

و نگاهم را به سمت خودش می کشاند

خودت خوب می دانی که یک لحظه بی تو نفس کشیدن

مثل یک کاسه زهر می ماند

حتی خودت اعتراف می کنی

آنقدر دوستم داری که نمی خواهی کنارت خالی از من بماند

خودم را زده ام به بی خیالی

و این بی خیالی مرا از درد دلتنگی ات کمی رها می کند

نه اینکه بی خیال تو شده باشم !

بی خیال فاصله و تنهایی بدون تو

که سعی می کند مرا عذاب دهد

و درد را تا عمیق ترین رگهای قلبم فرو کند

آنقدر که نه به چشمهایم خواب بیاید

و نه به این دل بی قرارم آرامش

اما باز هم با تمام وجود هنوز حس می کنم نبودنت را

و عجیب ست که این دنیا بدون تو برایم جهنم است

آن هم جهنم خدایی !

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 1:32 توسط فرناز|

 

لبریزم از حسی  تازه !

حسی شبیه عاشق شدن یا دل کندن ٬

حسی شبیه تازه شدن و یا بی تاب شدن ...

گویی می خواهم دوباره متولد شوم ٬

وارد دنیای جدیدی عیر از این دنیای بی وفا شوم ...

با من بگو !

چرا تپشهای قلبم به گوشم می رسد ؟

گویی در انتظار است چشمانم ٬

که گاهی به کوچه بی عابر خیره می شود ...

چرا باران که می بارد ٬

دلم میخواهد بدون چتر باشم !

شانه ای ناآشنا را کنار شانه هایم حس می کنم ...

دلم می خواهد

خیس شوم ٬ پر از قطره های باران شوم ٬

تا خودم را در آِغوش گرمش پنهان کنم ...

با من بگو !

چرا قلبم از این همه فاصله شکایت دارد ؟

دلم توی سینه ام بند نیست ٬

یک لحظه آرام و قرار ندارد ...

با من بگو ٬ با من بگو !

این حس شیرین چیست ؟

این دلتنگی گاه و بیگاه چیست ؟

یک وقت نگویی عشق است !

که مدتی ست در دلم بدجوری آشوب است ...

 

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 16:32 توسط فرناز|

 

می رسد روزی که در پشت همه تلخی ها ٬

در پس نامردی بی وقفه روزگار ٬

کسی می آید تا دستانت را بگیر و بگوید عزیزم !

دیگر کسی نمی تواند قلبت را بشکند ٬

من هستم !

دیگر نمی تواند اشکهایت را بر روی گونه ات جاری کند...

شانه هایش را به شانه هایت قرض می دهد

و تو  را می خنداند ٬

کسی که بوی تنش مانند عطر بهار نارنج ٬

در تمام لحظه هایت سرک می کشد ...

و لحظه ای دلت نمی خواهد از این حس لبریز از عشق ٬

جدا شوی و تو را به حال خودت رها کند ...

کسی که غصه هایت را

همراه با تنت در میان بازوانش پنهان می کند ٬

تا چشمهایت را می بندی ٬

و می خواهی رویاهایت را در پشت پلکهایت نقاشی کنی

می بینی جای او را در قلبت کسی جز خودش

نمیتواند بگیرد و پر کند ...

مانند همین ثانیه ها که یک لحظه دلم نمی خواهد از تو دور باشم ٬

و اگر هنوز نفسی در سینه ام هست !

برای این است که می خواهم تنها به امید بودن با تو زنده باشم ...

مانند همین حالا که عطر خاص تنت ٬

مانند دانه های درشت باران ٬

در آغوشم جای خشک کرده است ...

و تک تک نفسهایم بوی نفسهای تو را گرفته است ...

ممنونم ار تو

که هستی ...

 

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 22:11 توسط فرناز|


آخرين مطالب
» ...
» بودن تو ...
» انتخاب با توست...
» حس عشق ...
» دلم تنگ توست ...
» مهمان دل ...
» با تو بودن ...
» حس نبودن تو ...
» حس شیرین ...
» حس لبریز از عشق ...

Design By : RoozGozar.com