X
تبلیغات
عشق را بهانه مي كنم


عشق را بهانه مي كنم

برای زندگی

 

تمام ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 13:43 توسط مهتاب | |

در من تکرار شو

ای زیباترین احساس

مثل همان روزهای اول عاشقی که در نگاهم غرق می شدی

دو باره با من یکی شو

تا من عاشقانه خودم را در میان بازوانت جای دهم

و از بودن با تو بی قرار شوم

با من هم مسیر شو

در تک تک قدمهایی که بر میدارم

تا این زندگی نفس گیر را آنطور که می خواهیم پیش ببرم

با تو و در کنار تو

دوش به دوش تن تو

با قرض دادن دستهایم به دستان مهربان تو

سکوت نکن

به لبهایت اجازه اعتراف عشق را بده

مانند من که گاهی سرم را روی شانه هایت می گذارم

و میگویم چقدر برایم عزیزی

در میان این هیاهو و بی قراری زندگی

تنها پناهگاه این قلب مظلومی

مهربان تر باش

مانند من که اگر غم دنیا بیاید و درون قلبت بنشیند

خودم را به آب و آتش میزنم  تا تو را آرام کنم ...

با من پرواز کن

عاشقانه در مسیر عشق

بالهایت را باز کن و مرا با خود ببر به بیکرانه عشق

حتی اگر شده خودت را با من یکی کن

تا از من و تو تبودن رها شویم و به ما برسیم

کار سختی نیست

وقتی عاشق هم باشیم

به سادگی و دور از چشم حسود روزگار

یک روح در دو بدن می شویم ...

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 13:53 توسط مهتاب | |


تو نبستی اما خودت خوب می دانی

عاشقیت چه بر سر دلم آورده که لحظه به لحظه دلتنگی میکند  

خاطره هایت هنوز بر دلم چنگ می اندازد

بوی تنت آِغوشم را دیوانه کرده است

بیا که دیگر دلم نبودنت را تاب نمی آورد

و دیگر چشمانم اشکی برای پر کردن فاصله ها ندارد

بیا که بدجور این دل ساده ام

دلتنگی می کند

و دستهایم سردی را به بازوانم عرضه می دهد

بیا که لرزش قلبم درون سینه

مرا عذاب می دهد

سکوت مانده در گلویم

به من فرصت فریاد کشیدن نمی دهد

بیا و مرا از من جدا کن

از منی که مدتهاست گوشه نشین خانه شده ام

خانه ای که تنها عطر نفسهای تو در آن به یادگار مانده

و روزهاست که پنجره هایش را باز نکرده ام

تا هوای نفسهایت را در آغوش بگیرم و نفس بکشم

بیا و مانند گذشته عشقت را در سینه ام بر پا کن

مرا از این شب بیداریها خلاص کن

و انتقامم را از تنهایی که مدتهاست بلای جانم شده است 

 بگیر

زیرا که تنها به یاد تو ٬

به امید داشتن تو ٬

چشمهایم را هنوز باز نگه داشته ام ...

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 23:25 توسط مهتاب | |

هر کجا که هستی

راهی سفر شده ای و یا جایی کنار کسی نشسته ای

همان جا باش !

من در آِغوش خاطره هایت نشسته ام

و نیازی به این نیست که هوایی شوی

بیایی و در جاده بی کسی دلم دوباره قدم بگذاری

نگران من شوی و عشق فراموش شده را بهانه کنی

و به دیدارم بیایی

با اینکه میتوانی بدون من لحظه هایت را سر کنی ٬

نیازی به این نیست که به من بگویی ٬

می آیم و کنارت می مانم

هرگز فراموشت نمی کنم و بیادت هستم !

من هم میتوانم بدون تو روزهایم را شب کنم

حسرت نداشتن عشقت را ذره ذره در دلم خاک کنم

همین جا در کنار دلتنگی هایم

در کنار غم هایم

روزگار سپری کنم

بی آنکه بخواهم لحظه ای از من یاد کنی

خودم را در نبودت دلداری دهم

و مسکنی برای درد هایم شوم

می بینی می توانم و سخت نیست !

من هم باید مانند تو !

گاهی از جنس سنگ باشم !

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 13:38 توسط مهتاب |

تو آنجا و من اینجا چه فاصله بی انتهایی

مدتهاست که ترسهایم را

در آغوش دلتنگی هایم رها می کنم

ترس نبودنت ٬

نداشتنت

از این فاصله بی تو شکایتی نیست

به داشتنت ایمان دارم

خیال نکن

بی خیالت شده ام

اگر هیچ صدایی از من در نمی آید

به خاطر این است که خودم را فراموش کرده ام

و در خیال تو زندگی می کنم

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 18:45 توسط مهتاب |

 

در خیالم به تو نزدیک می شوم   

تو را در آغوش می گیرم و می بوسم

زیرا که عطر تنت ٬ لمس آغوشت

مرا تا نهایت دیوانگی می برد

وقتی دستهایت را به نشانه عشق بر روی قلبم می گذاری

آنها را عاشقانه لمس می کنم

زیرا  که انگشتانت گرمی عشق را در قلبم پر حرارت می کند

تو مال من می شوی و من مال تو

وقتی یک کلام می گویی که تا ابد کنارم می مانی

این اعتراف شیرین مرا تا مرز خواستنت می کشاند

و به من نفس زندگی می دهد

با تو بال در می آورم 

به سمت آسمان آبی بیکران عشق پرواز می کنم

دستت را می گیرم

و همراه خودم هر جا که بخواهم راهی می کنم

با هم و در کنار هم

به دور از همه بی وفایی ها ٬ شانه هایمان دوش به دوش

و دستهایمان قفل شده در دستان هم

آنجایی که به آن سرزمین خوشبختی می گویند

زیر یک سقف با نفس عشق

با نگاهی در نگاهت  گره خورده و در آغوش گرم هم

زندگی می کنیم و دردی در قلبمان نیست

جز دلتنگی ٬

آن هم وقتی که سینه مان از نفس های هم خالی ست

مدتهاست با حضورت در زندگیم

تلنگری درون قلبم احساس می شود

که نامش را عشق می گذارند

حسی درون رگهای تنم لحظه به لحظه  اوج می گیرد

و مرا هر ثانیه بی تاب و دلتنگ می کند

که نامش را دوست داشتن می گذارند

و این عشق و دوست داشتن تنها برای توست نه کسی دیگر

می فهمی ؟!

فقط به خاطر توست !

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 15:35 توسط مهتاب |

 

ای غریب آشنا !

هرچه می خواهی از من دور باش و بی من نفس بکش

در خیال من پرسه بزن

و هرگز دلتنگ من نباش

اما من هر لحظه دلتنگی ات را بر دوش دلم می کشم

و گلهای یاس باغچه را برای به خاطر آوردن عطر تنت ٬

یکی یکی بو کرده

و شعرهایم که نام تو را در آغوش دارد ٬

بر تن سفید کاغذ نفاشی می کنم

هر چه می خواهی به من نگو که دوستم داری

اما من در عمق جشمهایت

که زیبایی دنیا را درون خود جای داده است

می گویم چقدر دوستت دارم

می گویم که بی تو نفس کشیدن هیچ سودی ندارد

هر چه می خواهی

بر آتشی که از عشقت در قلبم روشن شده است

خاک بی اعتنایی بپاش

اما من هر روز بیشتر به تو وابسته می شوم

نگاهت را هم اگر از نگاهم بگیری  باز هم مجذوب تو می شوم

هر چه می خواهی فاصله ها را یکی یکی به دستانم هدیه کن

وقتی می خواهم به شانه هایت تکیه کنم

پشتت را به آغوشم ارزانی کن

اما من همین گونه که کنارم آرمیدی

تو را میان بازوانم می فشارم

حتی تا آفتاب صبح هم که شده ٬دلم نمی کشد تو را رها کنم

هر گونه که می خواهی باش

اما برای من مانند تو بودن مشکل است

دستانم می لرزد و آغوشم سخت به آغوشت محتاج است

وقتی با دلم بازی می کنی

سنگ دلی ات را به  رویت نمی آورم

و هیچ توقعی از تو ندارم ٬

کاش فقط می فهمیدی

محبت قلبم به تو همان واژه مقدس عشق است

وقتی احساسم را ذره ذره آب می کنی ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 23:5 توسط مهتاب |

از این دور دست ها ٬در میان وسعت دلتنگی ام

جای یک چیز کم است

چیزی که هر چقدر بخوانمش و بخواهمش

برای این قلب ناچیز کافی نیست

و آن نداشته ام  "تویی"

تویی که با حضورت نفس می دهی به روح و جانم

و اگر نباشی هیچ اشتیاقی برای داشتن کسی دیگر نیست

تویی که هر چقدر هم در کنارم باشی

باز هم دلتنگی تیشه به رگهای تنم می زند

و اگر از من بخواهی تا از تو دور شوم

باز هم پاهایم مسیر برگشت به سمت آغوش تو را در بر می گیرد

بیا و با چشمان همچون ماهت

به آسمان تیره و تار نگاهم روشنایی ببخش

دست مرا بگیر و از هاله تنهایی بیرون بکش

که بی تو ٬ تمام بودنم زیر سوال می رود

و با عذاب نداشتنت حال من بدتر می شود

حالی شبیه مردن

به خیالت زنده ام و نفس می کشم

اما بدون تو ٬ بدون بودنت

دنیا می شود منهای من ...

 

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 18:30 توسط مهتاب |

 

من هنوز نشسته ام و به تو فکر می کنم

به جایی قدم می گذارم که تنها تو آنجا باشی

چشمهایم را تنها به سویی روانه می کنم

که نگاه خمارت را در  آنجا به زانو در آورده باشی

و تنها تو باشی و من

اما هر دو در قلب هم

آنجایی که هیچ کس و هیچ چیز نتواند ما را از هم سوا کند

دستهایمان را از هم جدا کرده

و آه را در سینه مان جاری کند

تنها تو و من هستیم که با هم قدم بر می داریم

و زنده ایم به عشق ٬ با گرمی نفسهایمان

در آغوش هم به دور از همه دو دلی هایمان

این عشق ٬ شک و بی اعتمادی در ما جای نمی گذارد

و همین جا در آغوش قلبمان نفس می گیرد

و تا ابد می ماند

برای من یکی ٬ عشق زیبایی ندارد

اگر کنارم باشی و از آغوشم دور افتاده باشی

هم نفس بودن معنایی ندارد ٬ وقتی میان بازوانت باشم

اما سهمی از نفسهایت نداشته باشم

باور کن که تا آخرین نفس

تا آخرین نگاه عاشقانه

در حصار جشمانت

تنها عشق توست که در قلبم جای خوش کرده است

و مرا از شوق داشتنت ٬ زنده نگه می دارد ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 23:11 توسط مهتاب |

تو می روی و من در گذشته محو می شوم

در را که محکم می بندی

می دانم از خاطرت دیگر فراموش می شوم

پاهایم قدرتی برای ایستادن ندارد

لبهایم قفل شده

دیگر نایی برای صدا زدنت ندارد

مرا به سمت خودت می کشانی ٬اشکهایم یکی یکی می ریزد

و این بارغصه نداشتنت در دلم بر جای می ماند

پشت همان در بسته می نشینم و های های می گریم

اندوه می آید و برای همیشه در چشمهایم می نشیند

بی وفا من بودم یا تو ؟!

این را کاش از همان روز اول فهمیده بودم

از من گذشتی و مرا نخواستی

جانم را هم که می خواستی هیچ گاه دریغ نمی کردم

تو را بیشتر از خودم دوست داشتم

به هوای تو طلوع می کردم

اگر یک لحظه با من نبودی

مانند خورشید پشت کوه غم همان لحظه غروب می کردم

هرگز نفهمیدم با تمام حس خوبی که با تو داشتم

چه بدی در حقت کردم 

لانه عشقی که ساخته بودم را ویران کردی

حتی به خاطر تو پرواز را فراموش کردم

و مرا در قفسی از جنس تنهایی زندانی کردی ...

برو همسفر جاده ها شو

که دیگر نمی توانم جلوی راهت را بگیرم

هیچ اجباری برای ماندن دوباره ات نیست

آنقدر دوستت دارم که تو را آزاد می گذارم

من با تو می مانم ٬ اما تو با من نمان

هر روز به یاد توام

اما تو به یاد من نباش !

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 10:12 توسط مهتاب |

Design By : Night Melody